تبليغاتX
طنز،اجتماعی،فرهنگی،ادبی

طنز،اجتماعی،فرهنگی،ادبی

گله دارم،من از مردي گله دارم كه زير باران بي چتر، چتر ميفروخت. من از آن پدري گله دارم كه امروز در سوگ فرزندش نشسته،همان پدري كه ديروز ميگفت بميري اي پسر.

من از آن مردي گله دارم كه يك بغل نان در دستش بود، نانها را به شدت بر سينه اش ميفشرد كه مبادا يكي از آنهابيفتد،اما دست فرزندش را كه همراهش بود تا از خيابان بگذرد هرگز نفشرد و نزديك بود بچه اش... من از آن نامردي گله دارم كه با سرعت 100 نزديك بود به آن طفلك بزند.

من از همسايمان هم گله دارم...همسايه اي كه در صف شير،نوبت را رعايت نميكرد و سعي ميكرد خود را به اول صف برساند؛ همان همسايه اي كه در مسجد، سعي ميكرد همسايه اش را به صف اول بياورد و خودش را كنارتر ميزد كه بفهماند همسايه اش را تكريم ميكند...

من از راننده وانتي كه پشت وانتش نوشته بود«خودتي» گله دارم...

من از مانتوهاي تنگ و كوتاه دختران قومم گله دارم...

من از دبير اقتصاد وجامعه شناسي دوران دبيرستانمان گله دارم؛در آن زمان او از من سوالي درباره وظايف شهرداري پرسيد ومن جواب كامل دادم؛من 20 شدم و او ازمن مقابل همكلاسي هايم تعريف ميكرد ومن از اين همه تعريف  خجالت ميكشيدم...پس از اين سالهاوقتي كه منتظر تاكسي بودم تا خودم را به ميدان شهرداري برسانم،از قضا سواربر تاكسي اي شدم كه راننده اش همان دبيراقتصاد و جامعه شناسي مان بود،كه مسافركشي ميكرد؛ و او بي آنكه من چيزي بگويم خجالت ميكشيد...

من از اقتصاد وجامعه گله دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 17:0  توسط تؤره  | 

«دوست دارم مدل موهایم را ژولیده درست کنم؛شلوارم باید از یک جای زانویش جر خورده باشد...کاپشن،از نوع مدل کثیفش را دوست دارم؛اصلاً این طوری اعتماد به نفسم بیشتر میشود...»پوشش و آرایش بسیاری از جوانان جامعه ما این چنین است و ما کلاً نمیدانیم اسیر چه تهاجمی شده ایم.چندصد سال پیشتر میشد براحتی مردم را با لباسهای پاره و موهای ژولیده تصور کرد.(زمان های قدیم) دورانی که مردم یا جنگ زده بوده اند یا دچار قحطی و بیماری.ولی حالا چرا؟چه چیزی سر و وضع اشخاص را بدین شکل درآورده است؟ما جنگ زده ایم!؟آیا این ما نبودیم که میگفتیم دارای فرهنگی غنی هستیم؟فرهنگی که میراث پیشینیان است...اصلاً همین غنی بودن کار دستمان داده!

                                                 -------------------                                                                                 

طبیعی است که ما در فصل زمستان به دلیل غنی بودن کشور ازنظر منابع گاز دچارمشکل نشویم ولی طبیعی تر از آن این است که چون غنی هستیم دچار مشکل بشویم و به جای بخاری های گاز سوز دنبال نوع قدیمی ترش  یعنی بخاریهای نفت سوز باشیم البته ما که نوع دو گانه سوزش را ترجیح میدهیم ولی خوب...

البته اخبار گفته بود: امسال زمستان قطعی گاز نداریم؛ما هم به نوبه خود میگوییم: خدا ازدهنتان بشنود.حالا که خیلی  از چیزهای قدیمی تعریف کردیم باید بگوییم  به جای گویندگان اخبارنیز منتظر نوع قدیمی ترشان یعنی پیک ها،قاصدهاو جارچی ها هم هستیم!

                                                  ----------------------------                                 

پ ن:بعد از امتحانات ترم با مطلبی دیگر خواهم آمد.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 22:47  توسط تؤره  | 

این نامه را فردی نوشته است که در آمریکا مشغول به تحصیل میباشد ؛او برای خانواده اش چنین مینویسد:

«سلام؛من نمیدانم که این نامه کِی بدست شما میرسد،اما امیدوارم هرچه زودتر خانواده ام را ببینم؛این جا هیچ چیز در مقایسه با شهر و خانه مان عادی نیست؛مطمئنم درختان را هیچگاه اینگونه سربه فلک کشیده ندیده اید...اینجا آدم باید گلیم خودش را خودش از آب بکشد،کسی نیست که کمکش کند؛من تا به حال چنین جایی را ندیده بودم و حداکثرش این است که وصف اش را در کتابها خوانده بودم...اینجا آدم میتواند هر طور که دلش خواست زندگی کند ،اینجا حمل اسلحه هیچ مانعی ندارد که هیچ بلکه بدون آن نمیتوانید قدمی بردارید.راستش را بخواهید اینجا همانطور که همیشه میشنیدم کمی خطرناک است.اینجا هیچ مزاحمی ندارم،در یک محیط بزرگ فقط خودم هستم وخودم...اینجا هیچگونه ترافیکی وجود ندارد و امکان ندارد که اگر صد سال هم دراینجا زندگی کنید شاهد آن باشید که کسی چراغ قرمز چهارراه را بگذراند.من دراینجاهیچکسی را ندیده ام که مثل خودم باشد ...راستی نگران خورد و خوراک من نباشید،من اینجا آنچه میخورم کباب است وآب.نه مشروبی نه چیزی...هنگام خواب تمام چیزهای خوب مرا به آغوش میکشند و هر سپیده دم بوسه های مداوم نسیم است که بیدارم میکند... اگر بخواهم اینجا زندگی کنیم باید با این چیزها کنار بیایم ...فرهنگ زندگی در اینجا چنین است و نمیتوانید بر من خرده بگیرید ...دلم برای خانه مان تنگ شده است...دلم برای کافه های سنتی شهرمان یک ذره شده...اینجا که از این خبرها نیست...دلم برای یک هم زبان تنگ شده است؛یاد آرایشگر محله مان بخیر،مدت هاست که سرو صورتم را اصلاح نکرده ام ،تنها چیزی که اینجا اهمیتی ندارد سرو شکل آدم است.در هیچ جای دنیا،اینگونه احساس آزادی نخواهید کرد.گفتم که اینجا میتوانید هر گونه که دلتان میخواهد زندگی کنید اصلاً مهم نیست چگونه...اصلاً...

دیگر موقع آن است که مثل همیشه و هر غروب از درد دلتنگی کنار ساحل بروم وبه دوردستها خیره شوم...شاید هم زبانی بیاید...شاید...»  

 

آه ، ببخشید؛ مثل اینکه اشتباهی صورت گرفته است ...این اصلاً آن نامه ای نیست که برایتان گفتم...بلکه این، نامه ی آدمی است که به طور نا معلومی ازیک جزیره دورافتاده سردر آورده و به تنهایی زندگی میکند و من نامه اش را در درون یک بطری شیشه ای بر روی آب یافته بودم؛ببخشید...                    

                                                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 22:24  توسط تؤره  |